____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ⁹
ویو بل:
خیلی ترسیدم.
انگار خون تو رگهام یخ زد...
توی اون جنگل تاریک و خالی از هر آدمی
من حالا گیر یه مرد منحرف و دخترباز افتاده بودم که نمیدونستم ممکنه چه کار وحشتناکی باهام بکنه.
خیلی آروم و ریلکس و طبیعی از جاش بلند شد.
انگار که نه انگار سرش ضربه خورده بوده و بیهوش بوده
از تعجب چشمام گرد شده بود...
تمام وجودم در حال یخ زدن بود.
آخه چرا؟
خدایااااا کجایییی؟
اون از بابای وحشی و عوضیم اینم از یه منحرف که نمیدونم چه بلایی سرم میاره..
خیلی ریلکس و آروم جلو میومد.
و منم فقط آروم عقب میرفتم.
چون میترسیدم که فرار کنم و تو این تاریکی گیر گم بشم..
با خودم میگفتم:
-آخه بل احمق اون که اسب داشت با اسبش در میرفتی چرا نگران این عوضی شدی
به حدی عقب رفتم که پشتم به یه تنه درخت خورد
اما بر خلاف انتظارم دستشو گذاشت پشت سرم تا سرم به درخت برخورد نکنه
خیلی عجیب بود
انگار میخواست آسیب نبینم
و بعد لبمو به آرومی لمس کرد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد
با اون چشمای تیلهای و جذابش
-لعنتی چه جذابه( تو ذهنش)
- اهههههه چی میگی با خودت بللل( بازم تو ذهنش)
به لبام خیره شد و دستشو دور کمرم برد...
حتی از شدت ترس نمیتونستم پسش بزنم
راستش شاید بگین دارم زیادی بزرگش میکنم ولی خب اگه هر روز توسط پدر خودتون کتک بخورین از کوچکترین لمسی هم خواهید ترسید.
اما یه چیزی عجیب بود..
منی که با هر لمس کوچیک از طرف هر کسی واکنش زیادی نشون میدادم اینبار با لمس اون انگار احساس امنیت داشت.
یه حس عجیب...
و بعد اون محکم دور کمرم گرفت و دوباره با چشمای خمارش بهم زل زد
سرشو نزدیک گردنم کرد و به آرومی نزدیک گوشم گفت:
...
خب راستش قرار بود روزی 5 پارت بزارم ولی خب صبر ندارم🤣
امیدوارم خوشتون بیاددد
خواهشا لایک هم کنیددددددد
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
ویو بل:
خیلی ترسیدم.
انگار خون تو رگهام یخ زد...
توی اون جنگل تاریک و خالی از هر آدمی
من حالا گیر یه مرد منحرف و دخترباز افتاده بودم که نمیدونستم ممکنه چه کار وحشتناکی باهام بکنه.
خیلی آروم و ریلکس و طبیعی از جاش بلند شد.
انگار که نه انگار سرش ضربه خورده بوده و بیهوش بوده
از تعجب چشمام گرد شده بود...
تمام وجودم در حال یخ زدن بود.
آخه چرا؟
خدایااااا کجایییی؟
اون از بابای وحشی و عوضیم اینم از یه منحرف که نمیدونم چه بلایی سرم میاره..
خیلی ریلکس و آروم جلو میومد.
و منم فقط آروم عقب میرفتم.
چون میترسیدم که فرار کنم و تو این تاریکی گیر گم بشم..
با خودم میگفتم:
-آخه بل احمق اون که اسب داشت با اسبش در میرفتی چرا نگران این عوضی شدی
به حدی عقب رفتم که پشتم به یه تنه درخت خورد
اما بر خلاف انتظارم دستشو گذاشت پشت سرم تا سرم به درخت برخورد نکنه
خیلی عجیب بود
انگار میخواست آسیب نبینم
و بعد لبمو به آرومی لمس کرد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد
با اون چشمای تیلهای و جذابش
-لعنتی چه جذابه( تو ذهنش)
- اهههههه چی میگی با خودت بللل( بازم تو ذهنش)
به لبام خیره شد و دستشو دور کمرم برد...
حتی از شدت ترس نمیتونستم پسش بزنم
راستش شاید بگین دارم زیادی بزرگش میکنم ولی خب اگه هر روز توسط پدر خودتون کتک بخورین از کوچکترین لمسی هم خواهید ترسید.
اما یه چیزی عجیب بود..
منی که با هر لمس کوچیک از طرف هر کسی واکنش زیادی نشون میدادم اینبار با لمس اون انگار احساس امنیت داشت.
یه حس عجیب...
و بعد اون محکم دور کمرم گرفت و دوباره با چشمای خمارش بهم زل زد
سرشو نزدیک گردنم کرد و به آرومی نزدیک گوشم گفت:
...
خب راستش قرار بود روزی 5 پارت بزارم ولی خب صبر ندارم🤣
امیدوارم خوشتون بیاددد
خواهشا لایک هم کنیددددددد
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۳.۵k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط